تبليغاتX
آرتميس : گوينده راستي

آرتميس : گوينده راستي

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …

گفتی: فانی قریب

     .:: من که نزدیکم      (بقره/۱۸۶) ::.

مي گن يه بنده خدايي گاو مريضي داشت نذر كرد  اگه گاوش خوب شه ۳ روز ، روزه بگيره . دست بر قضا گاو مرد .

 گفت آي خدا بذار ماه رمضون بياد يك پدري ازت در بيارم .

.......

آخ چقدر ذهنمون كوچيكه

چقدر چيزاي كوچيك مي خوايم

خدا به اين بزرگي

ادعا به اين سبكي

امسال قصد نداشتم احياء نگه دارم

از اول رمضون گفتم بابا بي خيال هر چي مي خوان بنويسن

قربونت برم كجا منو كشوندي امسال؟!؟!؟!؟

امسال روضه  دو زاري نشنيدم . امسال الكي الغوث الغوث نگفتم . امسال خميازه نكشيدم

امسال براي اولين بار و واسه هميشه از تو  خود تو را خواستم

خود خود خودتو  نه هيچ چيز ديگه

اميدوارم مستجاب شه

 

** راستي مي خواستم راجع  به استاد  و جهان سوم مطلب بنويسم كه حالا وقتش نيست ،  دارم مي رم سفر ، خدا خواست برگشتم مي نويسم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:42 توسط آرت میس | |
 

 تا امروز كه مشغول نوشتن اين پست شدم در همايش ها  و دوره هاي آموزشي زيادي كه در خصوص ارتباطات بوده شركت داشتم البته به لطف مدير محترم آموزش ، يه چند سالي  از دوره هايي كه رفتم مي گذره و هنوز هم  گاه و بي گاه كه  راهي مجالسي از اين دست مي شم بعدش به اجبار  بايد هر چه ديده و شنيدم رو براشون  بنويسم در غير اينصورت دوره بعدي در كار نيست ... 

 اما خدايي هيچ وقت فكر نمي كردم اينقدر جو گير باشم .

 قبلاً راجع به دكتر شيري زياد شنيده بودم مخصوصاً تو اين چند وقت اخير كه  تو دانشگاه آزاد قزوين كلاس آزاد داشت ، و علاوه بر گريز هاي هر از چند گاه به وب سايت مربوطه چند تا سي دي هم از ايشون ديده بودم ( سي دي هاي  مجاز  كلاس  آموزشي )

سه شنبه ظهر وقتي از فرط خستگي داشتم تو اتاق كارم كش و قوس مي اومدم يكي از همكاران گفت : فلاني ( منظور ايشون من بودم  ) دكتر فردا در خصوص روابط عاطفي موثر كلاس داره بيا بريم .فكر كنم به درد اين اخلاق ....** تو بخوره شايد آدم شي!!

 **  تو شهر ما به اين تيپ آدما مي گن ( گنده دماغ ) با فتحه بخونين لطفاً  

    ـــ    اي بابا ساعت 4 !!  ؟؟!! ما كه تازه 3 مي رسيم خونه . دوست دارم بيام ولي حسش نيست تو برو  بعداً برام تعريف كن .

 خلاصه از ايشون اصرار و از ما انكار نتيجه اين شد كه تو اون  گرما زودتر از خيلي ها  دو تا يي توي  سالن نشسته بوديم .

 ساعت اول جزو ساعات رايگان بود . (من از اين ساعت رايگان متنفرم . چون معمولاً اساتيد محترم تو اين ساعت تمام تلاش خودشون رو مي كنن كه مخاطبشون رو واسه ساعت هاي بعدي نگه دارن البته باستثناي دكتر كه واقعاً توي اين ساعت رايگان هم خيلي چيزها رو با زيركي ياد داد و نداد !؟! )

ساعت دوم دوست گرامي فرمودند يه ساعت ديگه هم بمونيم بعدش بريم بيرون من مي خوام خريد كنم  .

 ــــ بابا تو كه از ديروز منو بيچاره كرده بودي حالا بذار ببينم چي مي شه قول نمي دم بيام .

 خلاصه ساعت دوم ايشون قهر فرموده و  رفتند و من كه اصلاً فكرشم نمي كردم ،  تا آخر كلاس all ear  بودم . ( خواستم بگم انگليسيم خوبه )

خيلي بهم چسبيد . عالي بود . كلي استفاده كردم هر چند كه اصولاً چيزي يادداشت نمي كنم اما همه چي مثل فيلم تا مدتها از ذهنم مي گذره و تا زماني كه استفاده مي شه به بايگاني  سلول هاي خاكستري سپرده نخواهد شد  .

 اما

 از كلاس كه بيرون اومدم احساس كردم هي يه چيزي داره تو وجودم وول مي خوره هي مي گه اون يارو كه دكتر مثال زد دقيقاً مثل فلاني بود . واي اون يكي  كه ديگه خود خود فلاني بود . عجب !! الان مي فهمم اين كودكش فعال تره . اون يكي بالغش و ....طفلي مامان و بابام  اولين كساني بودن كه شروع كردم به بررسي  

 خلاصه ديدم فايده نداره دارم ديوونه مي شم در عرض 2 -3 ساعت استاد شده بودم .

همه رو مي شناختم . همون مدير فلان فلان شده . اون دختره حسود فلان ، ...

 آخ سرم تركيد .

 نه مثل اينكه جو بد جوري گازم  گرفته بود . تصميم گرفتم تا خونه پياده برم . توي راه خيلي فكر كردم .

 تمام روابط تمام شده ، در حال اتمام و نا تمام  خودم از جلو چشمام گذشت.  يه كم بيشتر كه فكر كردم چقدر ايراد و اشكال  از خودم گرفتم ( خدا رو شكر خونه ما به محل برگزاري كلاس نزديك بود و گر نه تعداد غلط هام كه زياد مي شد حتماً مردود به خونه مي رسيدم )

 البته ناگفته نماند كه كلاً تو اشكال پيدا كردن استادم چون  جسارتاً يكي دو تا اشكالم در خصوص دكتر پپدا كرده بودم كه بعد ها راجع بهش كتاب مي نويسم اميد وارم بهش  اجازه چاپ بدن .

 به خونه كه رسيدم اون موجود دروني آروم شده بود شايد هم از بس راه رفته بود انرژي واسش نمونده بود .

به هر حال هنوز هم دارم دوران نقاهت جو گرفتگي رو طي مي كنم و بيش تر از پيش به خودم ، خود خود خودم فكر مي كنم .

چقدر سخته آدم بخواد عيبهاي خودش رو پيدا كنه بعد سعي كنه اونا رو برطرف كنه ( تازه فقط سعي كنه ) .

اميدوارم اين بيماري مسري زودتر خوب شه ، دكتر هم به برگزاري اين كلاس هاي پر نشاط ادامه بده  و من هم بتونم ادامه اين كلاس ها رو برم . خدا رو چه ديدي شايد به قول دوست گرامي ما هم آدم شديم .

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:56 توسط آرت میس | |

عکس عاشقانه

- ديروز روزه بودم ، خدا قبول كنه سه روز تو اين ماه روزه مي گيرم . مي دونين كه اگه كسي سه روز ماه رجب رو روزه بگيره اون دنيا ......

نذاشتم حرفش تموم شه سريع گفتم : يه ويلا بهش مي دن با يه منظره عالي ..

اخماشو بهم ريخت گفت : نه ديگه اين شد مسخره  كردن .

فهميدم خراب كردم گفتم : نه  جدي گفتم خوب اينم خودش كليه .

ادامه داد كه :  توي بهشت يه نهر هست كه آبش از عسل شيرين تر و از شير سفيد تره ، اگه اين روزا رو روزه بگيري حتماً نصيبت مي شه .

گفتم : اي بابا حاج آقا بزار ببينيم با اين اوضاع و احوال اصلاًاونجا راهمون مي دن كه بخوايم بريم سر نهري كه مي گي ..

گفت: چرا راه ندن . بهشت رفتن خيلي راحته همين كه مي دوني رجب و شعبان و رمضون كي مياد و ميره .. خيلي ها اصلاً نمي فهمن كه رجب كي هست ، كي شعبان و كي رمضان .... بهشت رفتن خيلي راحته ..

آخي

 از ماشين كه پياده شدم فكرم اين بود كه راست راستي بهشت رفتن راحته . همين كه بدوني كي بايد روزه بگيري و كي نماز بخوني حله .. مشكلي نيست .

مهم نيست با غيبت و  دروغ و افترا چند نفر رو در يه روز لجن مال مي كني 

مهم نيست كه حق چند نفر رو ناحق مي كني

مهم نيست كه بايد دود سيگارتو تو حلقم حس كنم و مجبور باشم حرفي نزنم

مهم نيست بين جماعتي مثل خودت چه  جوري  سيلي تو گوش زن بيچاره زدي

مهم نيست كيف دوست داشتني  خودتو كه هديه روز زن بود و آقا با يه دنيا عشق واسه ات خريده بود و تو ماشين اون مرتيكه كچل اما پولدار جا گذاشتي 

مهم نيست تو خيابونا با صداي ا.. اكبر و لا اله الا ا.. به جون اون دختر و پسر بيچاره افتادي

مهم نيست نه تنها نتونستي اشك اون دختر معصوم رو به لبخند تبديل كني كه حتي باعث مرگ مامانش جلوي در مهد كودك شدي

اينا هيچ كدوم مهم نيست

مهم اينه كه الان ماه رجبه ماه خداست بايد هر شب مسجد بري ، نماز اول وقت بخوني بعد با غرور تو مسجد يه دونه خرما بزاري گوشه دهنت و نام خدا رو با صداي بلند ببري تا همه بدونن كه يه چند ساعتي به اسم روزه اون دهن كثيفتو بستي

آره خدا مهربونه ، بهشت رفتنم سخت نيست ، اما همون خداي مهربونت بارها و بارها گفته من از حق خودم گذشتم اما از حق بنده هاي ديگرم نمي گذرم

چرا بي خيال شديم . چرا ديگران برامون بي اهميت شدن . چرا سعي نمي كنيم به جاي اينكه هميشه و همه جا فكر خودمون باشيم يه كوچولو فقط يه كوچولو بغل دستيمونم ببينيم .

حالا كه ماه ماه خداست يه كم با خدا آشتي كنيم .

خدايي ، يه كم خدايي فكر كنيم .

همه اينا مي گذره كاري ندارم كي اون دنيا رو باور داره كي نداره اما هيچ كس نمي تونه مرگ رو انكار كنه يه روزي همچين دو دستي يقه رو مي چسبه كه ازش خلاصي نخواهيم داشت . پس تا هنوز دير نشده اصلاح شيم .

از اين روزمرگي كشنده بيايم بيرون . همه يه جورايي مشكل داريم اونقدر زياد كه نتونيم به جز خودمون بقيه رو ببينيم اما همه اين حرفا قابل حله مشكلات مثل ديوارن اگه نمي تونيم بشكنيمشون ، بهشون تكيه كه مي تونيم بديم  .

 به قول دوست كوچولوي عزيزم زندگي كردن درست و حسابيو عشقه...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:29 توسط آرت میس | |

  هيچ وقت دوست نداشته و ندارم يه پست سياسي بنويسم  منظورم  پست تحليلي و از اين جور حرفاييكه همه روشن فكرا دنبالش مي گردن .. .

من از سياست متنفرم ، خيلي چيزا رو به خاطرش از دست دادم  حتي خيلي از دوستاي خوبمو . . .

اما تب تندي كه الان حاكمه ، مجبورم كرد چند خطي درد و دل كنم .

 با اين كه  چشم ديدن سياست و اكثر سياسيون رو ندارم  اما اين دليل نمي شه كه اخبارشو نخونم و بررسي نكنم .

مخصوصاً الان كه كافي يه شبكه تلويزيوني رو در سراسر دنيا باز كني ،  محاله راجع به ايران و انتخابات حرفي نشوي و با چيزي نبيني .

تلويزيون خودمونم كه قربونش برم حرف نداره مخصوصاً با اين اوضاع داغ  مثلاً مناظره ها ش ....

 راستي ما كه نفهميديم بالاخره كي دزده ، كي مال مردمو خورده ، كدومشون راست مي گن  ، كدوم دروغ ؟؟

شما ها فهميدين ..؟؟

 لطفاً هر كي حقيقتو مي دونه با صداي بلند اعلام كنه . .. اسم دزدا رو هم توي جيبش قايم نكنه ..

از همه اينا گذشته تب تند انتخابات چند تايي  خاطره برام درست كرد كه نوشتن و خوندن 2 تا شون خالي از لطف نيست .

 اول اينكه تو اين شلوغيا ،  صوت و كف زدن ها ،  جلوي ماشينو گرفتان ها و جشن هاي نيمه شبي اين جناح و اون جناح  ،  يه پسر بچه 11 ساله اي  رو مي شناسم كه نه مي دونه اين آقايون رجاااااال سياسي كي هستن و از كجا اومدن ، نه مي دونه راي دادن چيه و نه حتي  ....

اما اين تبليغات عجيب و غريب كانديدا ها كاري كرده بود كه يكي دو شب پيش توي خواب فرياد مي زد  ...  ...  ...  حمايتت مي كنيم .

نه يه بار و نه دو بار فكر كنم 5 دقيقه اي داد مي زد .

 آخ چقدر بهش خنديدم آخه يكي نيست بگه بچه جون تو كه هنوز فرق بين تصميمي كه كبري گرفت و فداكاريي كه دهقان كرد و نمي دوني  به سياست كشوري مثل ايران چي كار داري ؟

وقتي از خواب بيدارش كردن خيس عرق شده بود طفلي فكر مي كرده  داشته  تو خيابوناي نزديك خونه ، دنبال  يه كانديداي متشخص مي دويده .

 اما دوميش اينه كه ديشب حول و هوش ساعت 12 شب  به محض تموم شدن اون مناظره باااااا شكوه !!!!!!!! يكي بهم گفت تو ايميلي ، شماره  تماسي چيزي از  امام  زمان داري ؟؟

گفتم واا.. ايميل و شمارشو كه به من نمي ده اما فكر كنم يه آدرس وبلاگ ازش دارم چطور مگه ؟؟

گفت بابا بهش بگو اگه قرار به اومدنه خب قربونت برم زودتر بيا قالو بكن ديگه .  مي بيني كه اينا دارن از تريبون چند صد ميليوني همديگرو تيكه پاره مي كنن . نياي يه چيزي هم به تو مي بندنا ...

ديدم اينم يه حرفيه    ...  همه كه نبايد تحليلگر  الجزير ه   و    بي بي سي  و    سي ان ان باشن يكي  هم اينطوري تحليل مي كنه .. .

 

اما حرف آخر اينكه خيال همه راحت هر جوري شده ميرم راي ميدم و انگشتمو بالا مي گيرم كه همه بدونن اين حق منه چون اين مملكت مال منم هست اصلاً مگه من چيم از بقيه كمتره كه فكر مي كنن مملكت ارث باباشونه ... منم یه  ايرانيم حتي اگه اوني كه از صندوق در مياد هموني نباشه كه من مي خوام اما پاي صندوق خواهم رفت ...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14:24 توسط آرت میس | |

تقديم به همه اونايي كه يه روزي يه جايي چشمهاي خيسشون رو از ديگران پنهون كردند و البته تقديم به يه دوست  

چند سالي ميگذشت که دايره آبي قطعه گمشده خود را پبدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود ، يک دايره آبي کوچک با يک شيار کوچک .

 زمان ميگذشت و دايره آبي کوچک ، بزرگ مي شد. هر چقدر که دايره بزرگ تر ميشد شعاع آن هم بيشتر ميشد و مساحت شيار که ديگر اکنون تبديل به يک فضاي خالي شده بود نيز بيشتر .

آنقدر اين فضاي خالي زياد شد و دايره ناراحت تر که ناچار براي کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت : پدر شما چرا جاي خالي نداريد ؟

پدر گفت : عزيزم جالي خالي نه ، قطعه گمشده . هر کسي در زندگي خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم  ، مادرت قطعه گم شده ي من بود . با پيدا کردن او تکميل شدم . يک دايره کامل .

پسر از همان روز جست و جوي قطعه ي گمشده خود را آغاز کرد . رفت  و رفت تا به يک قطعه اي از دايره رسيد شعاع و زاويه آن را اندازه گرفت درست اندازه جاي خالي بود ولي مشکل  آن بود که قطعه زرد بود .

دايره باز هم رفت تا اينکه به يک مثلث رسيد که فضاي خالي خود را با قطعه هاي رنگارنگ کوچک پر کرده بود . دايره ديگر از جست و جو خسته شده بود تا اينکه به يک قطعه مربع گمشده رسيد ، به او گفت شما قطعه گمشده من را نديديد ؟

قطعه مربع گريه کرد و گفت : من هستم

- ولي شما مربع هستيد و قطعه گمشده ي من قسمتي از دايره

- من اول قطعه اي از دايره بودم يعني دقيقا بگويم قسمتي از شما و منتظرتان  که يک مربع قرمز آمد . قطعه ي گمشده او مربع بود ولي من گول خوردم و خود را به زور داخل فضاي خالي او کردم ، به مرور زمان تغيير شکل دادم و به شکل فضاي خالي مربع در آمدم .ولي او قرمز بود و من آبي ، به هم نميخورديم . اکنون پشيمانم. من قطعه ي گمشده ي شما هستم

دايره که ديد قطعه گمشده خود را پيدا کرده سعي کرد او را در فضاي خالي خود جا دهد اما نشد ، بنا بر اين او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد . حرکت کردن با يک قطعه که سبب بد قواره شدن دايره شده بود  خيلي سخت بود ولي دايره تمام اين سختيها را به جان خريده بود و با عشق حرکت ميکرد.

 

رفت و رفت ولي ناگهان گودال را نديد و داخل آن افتاد و گير کرد . بخت به او رو کرده بود که قطعه ي گمشده اش قسمت بالاي او بود و گير نکرده بود . قطعه گمشده به او گفت : من را باز کن تا بروم و کمک بياورم

قطعه ي گمشده رفت و هيچ وقت برنگشت . دايره هم  سالها آنقدر گريه کرد تا بيضي شد ( لاغر شد) . و توانست از گودال بيرون بيايد . دلش شور ميزد که نکند اتفاقي براي قطعه گم شده افتاده باشد . دنبال او به هر سو رفت . تا اينکه بالاخره او را پيدا کرد . کاش هيچ وقت او را پيدا نمي کرد .

 

منبع داستان :روزنه

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 21:13 توسط آرت میس | |

 

دوست داشتم اولين مطلب  سال 1388 رو خيلي زودتر از اين ها بنويسم اما چه كنم كه نشد ... امان از اين امروز و فردا كردن ما ايراني ها ...

قبل از هر چيز سال نو (  گذشته)  همگي مبارك . 

(آخه تو شهر ما رسمه تا 2 ماه بعد از عيد هم به بهونه سال نو به هم تبريك مي گن  و ديده بوسي و  شكلات و شيريني و .... )

 بگذريم ..

چند وقت پيش يه خبري تو مجله سيمرغ خوندم كه برام جالب بود دوست دارم شما هم بخونين :

یكی از مراكز نظرسنجی در ژاپن اعلام كرد ، زنان و مردان ژاپنی كه اكثرا مجرد هستند، با هزینه كردن مبالغی نه چندان كم، ساعات بسیاری را در كنار گربه‌های ایرانی اجاره‌ای می‌گذرانند، تا شاید كمی به آرامش خیال دست یابند. 

موسسه نظرسنجی «دانكن بارتلت» یكی از مراكزی است كه طی یك نظرسنجی آماری منتشر شده ، مشخص كرده  بسیاری از ژاپنی‌ها با اجاره كردن حیواناتی نظیر گربه، سگ و یا حتی روتیل‌ها و گذراندن ساعاتی در كنار این حیوانات و حشرات آرامش روحی خود را باز می‌یابند.

یكی از روانشناسان ژاپنی بر این عقیده است كه به علت ركود اقتصادی ، انزواطلبی و ازدواج نكردن مردم در ژاپن، این افراد به همنشیني حیوانات و بودن در كنار آنها خو كرده اند ، به طوری كه ژاپنی‌ها، بهترین همدم و هم صحبت خود را همین حیوانات و حشرات می‌دانند.

 خوب چه حسي به شما دست داد ؟؟

به قول بعضيا ( ما داريم به كجا مي ريم ؟؟) چرا ؟؟؟؟ چقدر از اين چراها بايد بدون جواب بمونه !!

همه آدماي دنيا با هر سبك زندگي و شرايطي نيازمند همدم ، همنشين و بالاخره يه همصحبت هستن .  هيچ كس نمي تونه اينو انكار كنه مگه اينكه يه مشكلي  ، چيزي داشته باشه

حرفي كه مي خوام بزنم اين نيست مي خوام بگم ممكنه هر كدوم از ما در مورد تنهايي خودمون مقصر باشيم اما تا حالا چقدر براي  پر كردن تنهايي ديگران تلاش كرديم ؟؟

 اين ديگران حتماً نبايد از جنس مخالف باشن مي تونه يه مادر ، يه پدر ،  يه دوست ، همكار و .... باشه  . گاهي اوقات فقط با يه نگاه محبت آميز  ، يه لبخند ،  يه جمله ، يه پيام ، يه ايميل  پر از مهر و البته هوشمندانه ( خط قرمزها  يادتون نره لطفاً  ) مي شه حس تنهايي يكي ديگه رو كم كرد .

تو دنيا خيلي ها دنبال اينن به بقيه بگن  كه تنها نيستن و يه غريبه مي تونه بدون در نظر گرفتن سن و جنس و موقعيت طرف مقابل بهش بگه كه دوستش داره چون مخلوق بي نظير خداونده  .

چيزي راجع به جنبش آغوش رايگان شنيدين ؟

جنبش آغوش رایگان از چهارشنبه سی‌ام ژوئن سال 2004 آغاز شده و  هر چهارشنبه تو بعضي از  شهرهاي دنيا تکرار می‌شه.

هر کسی مي تونه  برای غریبه‌ها یک بغل مجانی باز کنه  و با مهربانی دیگران رو در آغوش بگیره  و حس دوست داشته شدن رو به همه ارزوني كنه . مسلماً خيلي ها هم از اين برنامه ها سوء استفاده مي كنن اما به شادي حتي يه نفر نيازمند محبت هم  مي ارزه .. ( البته به سرتون نزنه يه وقت تو ايران از اين كارا بكنين )

از اين برنامه ها  تو دنيا زياد اتفاق مي افته  هر ملتي بسته به نوع فرهنگ خودش مي تونه براي شادي ديگران و پر كردن حس تنهايي اونا اقدامي انجام بده  كه حداقل از سپري شدن وقت با گربه ها ( مليتش  هم مهم نيست ) بهتر باشه . اميدوارم همه ما بتونيم سهم كوچيكي در خوشحال كردن آدما و بيرون آوردنشون از قفس تنهايي داشته باشيم .

اينم  ۲  تا عكس از  FREE HUGS

 

راستي الان  اينجا داره بارون مي آد خيلي هم شديده ، منم اينجور وقتا دلم مي گيره و گاهي يواشكي با آسمون هم آواز مي شم و مي زنم زير گريه اما يادش كه مي افتم دلم آروم مي شه مي دونين چرا ؟

چون تنها كسيه  كه آغوشش هميشه و براي همه جور موجودي  بازه و اين ماها هستيم كه بعضي وقتا آغوش باز اون رو فراموش مي كنيم . ..

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:16 توسط آرت میس | |

 

از فروردين 87 تا اسفند 87

  اسفندم دود و شد و رفت و انتظار 88 ، نمي دونم چه جور انتظاريه ، انتظار شيرين يا تلخ ؟؟؟؟

هر جور كه هست بد نيست چون مشتاق رسيدن بهارم . 1387 سال شلوغي براي من بود سالي كه همشو دويدم نمي دونم به جاييم رسيدم يا نه فقط مي دونم حداقل كفشهام پاره نشد ....

با آدماي زيادي آشنا شدم با خيلي هام سعي كردم آشنا بشم ولي نشد ( فكر بد نكنين لطفاً )  همونطور كه خيلي هاي ديگه سعي كردن و نتونستن با من آشنا بشن ....

چه آدم از خود متشكر ي   .............

.... خودمو گفتم ...........

با عزيزاني هم خداحافظي كردم كه خيلي دوستشون داشتم با يه استاد يه شاگرد يه عزيز و شايد يه مدير كه با وجود اينكه ازش مي ترسيدم  اما هميشه دوستش داشتم .....

اينم گذشت ...

باعث شكسته شدن دل بعضي ها شدم كه نمي دونم مي شناسمشون يا نه اينو به خاطر اين ميگم كه اخلاق درست و حسابي ندارم از بقال سر كوچه تا استاد و شاگرد و همكار و اعضاي خانواده همه مي تونن به راحتي ازم ناراحت بشن البته حقم دارن

اما ناگفته نماند با اين همه غرور خيلي جاهام دلم شكست ...

.....الان بندش زدم ديگه  داره روبه راه مي شه ...

با خيلي ها بدرفتاري كردم و خيلي جاها هم بدرفتاري ديدم .....

 خدايا منوببخش لطفت يادم نميره خيلي جاها هم  موفق بودم  چند تا رتبه اول و دوم و ... در رشته هاي مختلف كسب كردم جايزه اش البته به پاي جوايز ارزنده اين  بانك و اون بانك نمي رسه ...

خيلي چيزا ياد گرفتم

خاطره هاي شيرين هم كه زياد داشتم برابر خاطرات تلخ !!!!

امسال سال بدي نبود هر چند  كه آخراش واقعاً  خسته شدم  و دارم به زور خودمو مي رسونم

دوست دارم اين تعطيلات حسابي استراحت كنم بدون كار ، بدون  كلاس  ، بدون درس  يا حتي تلفن و sms  

مي خوام بيست روز مال خود خود خودم باشم

اميدوارم بشه

 بهر حال دلم مي خواد بگم بهار جونم بيا

خوش اومدي

 بيا كه بدجور چشم انتظارتم ....

نمي دونم 88 چطوريه .. اصلاً چه رنگيه فقط مي دونم كه مي تونه سال بهتري باشه هر سال از سال قبلش بهتره مطمئنم ... ...

آخر سر هم

براي همه دوستان گلم كه مطالبمو مي خونن و متقبل 14 تومان  ضرر مي شن sms مي زنن ولي به خودشون زحمت نمي دن يه نظر بذارن هم سال خوب و خوشي رو آرزو مي كنم هميشه خوش و خرم باشين    .... سالم و خندون

داشت یادم می رفت    ... برای اون دوستان عزیزم هم که خارج از این خاک هستن و دلشون برای یه هفت سین واقعی لک زده  سال خوشی و آرزو می کنم . ... همیشه رو به راه باشین

دماغتون چاق چاق ....

خداحافظ تا سال دیگه

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:44 توسط آرت میس | |
 

خيلي وقت بود اين بيت و فراموش كرده بودم  امروز مي نويسمش تا هم خودم هم سايرين يادشون باشه

 

دنيا همه هيچ و كار دنيا همه هيچ

اي هيچ براي هيچ بر هيچ مپيچ

همين .....

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:17 توسط آرت میس | |

 _ :" آره    آره     چشم ، حتماً مي آد  ،  حتماً مي آد . باشه قربونت .  باي "

هيچ كس عزيزم .  مامي  احوال شما رو مي پرسيد سلامتو رسوندم .

بگذريم ديگه چه خبر ؟!؟! 

واي نمي دوني چقدر منتظر اين لحظه بودم ،  دلم برات يه ذره شده بود . هميشه وقتي on  مي شدي مي گفتم خدايا يعني مي شه ما از نزديك همديگرو ببينيم ؟!

فكر شم نمي كردم اينقدر زيبا باشي . تعارف نمي كنما ،  جدي گفتم . اصلاً وارد كه شدم از دور چشات بهم گفتن بيا ...

منتها گفتم بهتره یه چند دقیقه ای صبر کنم .

 بابا مرده شور اين وضعيتو ببرن .

از دست اين مردم آزارا هيچ جا امنيت نداري . يكي نيست بگه آخه اين جوونا دلشونو به چي خوش كنن به كدوم تفريح و سرگرمي . اون يه ساعتي هم كه مي خوايم با عشقمون باشيم بايد همش حواسمون اين ور و انور باشه . امون از دست اين خواهراي زينب .

راستي چي بهت گفت خانومه ؟  شانس آورديا وگرنه الان بايد يه لنگه پا تو كلانتري منتظر بودي تا بيام .... راستش يه جورايي ته دلم مي خواست خانومه بهت گير بده .......

البته مي دوني كه خونواده من اين حرفا رو ندارن . چه معني داره .

بهت نگفتم  بابام تحصيل كرده آتنه . مي دوني كجاست ؟ تو يكي از ايالت هاي مهم آمريكاست -  تگزاز .

 بهت قول مي دم كارم كه رديف شد حتماً ببرمت  . به راحتي مي شه پناهندگي گرفت !

 حالا سياسيش خطرناكه ولي راحت مي تونيم پناهندگي اجتماعي بگيريم . كافيه يه پرونده تو كلانتري داشته باشي ، مي فهمي كه .

قهوت سرد شد . نمي خوري ؟؟   بابا از فكرش بيا بيرون ديگه ......

امشبو زهرمون كردي مامانم منتظر ه  امشب گل منو ببينه . خودتو لوس نكن ديگه پاشو بريم . خودم  يه ساعت ديگه مي رسونمت خونه ...

اي بابا ، براي همه پيش مي آد . تو كه اينقدر ترسو نبودي.... نشونه ؟ نشونه چی ؟ تو این مملکت خراب شده چیزی که فراوونه این نشونه ها ... پاشو دیگه  ....   پاشو

........دستت دردنكنه ديگه اينقدر به من بي اعتماد شدي ؟!؟!

..............خوب هر جور كه مايلي              من نمي خوام تو اولين ملاقات ناراحتت كنم . قهوت سرد شد .

..................

 ..............الو     الو      آنتن ندارم گوشي ، گوشي ............. الان برميگردم .

.....................

 كامران بود سلام رسوند ..... يه كاري پيش اومده بايد برم . نمي تونم برسونمت عجله دارم ناراحت كه نمي شي نه .... ........ مي دونستم .     گلي به خدا  

هفته ديگه ببينمت يادت نره   ........

 برات off مي ذارم . راستي هر چند اهل اين قرطي بازيا نيستم ولي شما با بقيه فرق مي كني گلم ، ولنتاينت مبارك .

 bye  

................

.........................

خانوم ، خانومي ،   خانوم ببخشيد ، خانوم باشمام ، در خدمتتتون باشم . چند لحظه تشريف بيارين ..... بابا اينقدر بداخلاق نباش امشب شبه عشقه ناسلامتي ..........................

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23:3 توسط آرت میس | |

خورشید فروزانم !     

                 لرزانم و لرزانم

                             لبهای کبودم را

                                        می بینی و می دانم

                                                     وین بغض سکوتم را

                                                                می خوانی ومی خوانم

چندیست مرا از خود

                می رانی و می گویی

                         یا ترک کن این پیشه

                                         یا دور شو از خانه ام

                                                   بی لطف تو نتوانم

                                                           من پاک شوم  هیهات!!

دستم تو بگیر ای جان

                 مگذار چنین مانم !

                             من بی سر و پا   باشم

                                        یا از تو جدا باشم

                                                          هر جا که روم دانم

                                                                       در ملک شما باشم

زین در تو مران من را

                  با آنکه خطا کردم

                              گفتی که مشو نومید

                                           بینی که همان کردم ........

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 21:18 توسط آرت میس | |