تبليغاتX
آرتميس : گوينده راستي


آرتميس : گوينده راستي

قبل از هر چیز سال نو ، گذشته همه اونایی که هرازگاهی یه سری به این وبلاگ میزنن مبارک ، چه اوناییکه نظر می ذارن حتی نظر خصوصی  ، چه اوناییکه نظر نمی ذارن .

آقا امان  ، امان  ،اماااااااااااااااااااااااااااااااااااان .........................

 امان از حرف مردم .............. امسال عید هر جا رفتم همچین سفت و سخت بغلم میکردن که نگو ... فکر کردم آخرین سالیه که میرم عید دیدن، یا یه بیماری صعب العلاج  گرفتم  ...

:  ایشاا... دیگه امسال بری سر خونه و  زندگی خودت .

 : خانومی دیگه داره دیر می شه ها ..

 : بابا دست بجنبون دیگه

 : کمتر سختگیری کن

 : آدم بره تو زندگی خیلی چیزا حل می شه

 : سال دیگه سیزده بدر ....

 : راستی متولد  چندی ؟

 : تو چطور تا حالا موندی ؟!

: آخیییییی !!!!! من اگه پسر بودم!!!

 : بابا این شوالیه با اسب سفیدش کی می خواد بیاد دیگه ؟!؟

اما از همه شیرین تر این بود :

_: خانومی دختر خوب سراغ نداری؟!؟ تر و تازه باشه ها ..........

.

.

بابا بی خیال ، تو کار دیگران فضولی نکنین میمیرین ؟!؟!؟

آدم هر چقدر هم موفق باشه مهم نیست چون شووووووهر نداری یه ترشیده حساب می شی که همه حق دارن واست دلسوزی کنن .... یا با هر سن و سالی و هر شرایطی عاشقت بشن و دیالوگ های تکراری رو نشخوار کنن ....

 : من از زندگیم راضی نیستم ...

: همسرم منو درک نمی کنه ....

 : زود ازدواج کردم اونم بدون عشق .........

.

.

.

دیشب هم که رسماً ازم اجازه گرفتن بعدیا رو شوهر بدن ...

 : نه جون مامان ، تو  مشکلی نداری بعدی بره ؟!!!! ناراحت نمی شی ؟!؟

 

بابا  بی خیال من بشین ،  هیچ وقت زندگیم به کسی سنجاق نبوده ، زندگی دیگران  رو به من سنجاق نکنین ... که  مبادا از زندگیشون عقب بیافتن !!!! بزارین برن ازدواج کنن و راضی باشن  حتی اگه  خدای ناکرده نافرجام و  ناموفق باشه !!!!

ازدواج یه  مرحله از زندگیه  که هر آدم سالمی دوست داره براش اتفاق بیافته .. اما قرار نیست هرکی یه کم از بقیه جا موند این قدر زیر سوال بره یا حتی تحقیر بشه  ...  

من در سلامت کامل جسم و عقل  اعلام میکنم :

من با ازدواج هیچ کس  مشکل ندارم ، تازه خودیا که باعث خوشحالی هم هستند ... خودمم که شکر خدا آدم مستقلی هستم . همچنان waiting  می مونم البته نه واسه اون

Knight with shining arms   ( همون شوالیه با اسب سفید خودمون ) ، بلکه واسه آدمی که بتونم روحمو باهاش تقسیم کنم .

.................... بگذریم اگر دردم یکی بودی چه بودی ؟!؟

به قول رضا یزدانی عزیز :   

واسه من دیگه مهم نیست کی کجای قصه جاشه

 

می تونین این آهنگو از همینجا گوش کنین  

http://uplod.ir/4r5xb4s6mmkx/03_Harfhaye_Shakhsi.mp3.htm 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:39 توسط آرت میس | |

پوسته ام را می شکافم

به زحمتش می ارزد

طولی نمی کشد که بر نعش پیله ام لبخند می زنم  

پیله ای که می پنداشت مرا محبوس داشته

حال آنکه خود را ساختم

پرواز را نیز می دانم ، آموختنی نبود

پرواز را در ذره دره وجودم نهاده بودی

بمان و ببین

پریدنم را و به پرآواز درآمدنم را .... 








نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 12:26 توسط آرت میس | |


این پیاده می شود، آن وزیر می شود

صفحه چیده می شود، داروگیر می شود


این یکی فدای شاه، آن یکی فدای رخ

در پیادگان چه زود مرگ و میر می شود


فیل کج روی کند، این سرشت فیل هاست

کج روی در این مقام،  دلپذیر می شود


اسب خیز می زند، جست و خیز کار اوست

جست و خیز اگر نکرد، دستگیر می شود


آن پیاده ضعیف راست راست می رود

کج اگر که می خورد، ناگزیر می شود


هر که ناگزیر شد، نان کج بر او حلال

این پیاده قانع است، زود سیر می شود


آن وزیر می کشد، آن وزیر می خورد

خورد و برد او چه زود چشمگیر می شود


ناگهان کنار شاه خانه بند می شود

زیر پای فیل، پهن، چون خمیر می شود 


آن پیاده ضعیف عاقبت رسیده است

هر چه خواست می شود، گر چه دیر می شود


این پیاده، آن وزیر... انتهای بازی است

این وزیر می شود، آن به زیر می شود...


محمد کاظم کاظمی (شاعر افغان )  


پ . ن : خیلی تصادفی با  شعر های این شاعر آشنا شدم از این یکی خیلی لذت بردم « اینجا می ذارمش شما هم استفاده کنید .

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 9:31 توسط آرت میس | |

می گن تو دل سپردن به تقدیر الهی باید مثل نوزادی باشی که وقتی به هوا پرتابش می کنن می خنده چون می دونه یکی هست که بگیردش .....

خدایا یادت نره ما رو بگیری خیلی وقته داریم اون بالا تاب می خوریم

.

.

.

من یکی دارم به سقوط آزاد نزدیک می شم  نگی که نگفتی

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 21:43 توسط آرت میس | |

 

مدتهاست حتی چشمانش از او حرف شنوی ندارند

یک به راست و یکی به چپ ، یکی به چپ ، یک به راست

خیره می شوند

خیره می مانند

و چه اشتباهی می کنیم ما که او را لوچ می نامیم .....

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 8:39 توسط آرت میس | |

حالا هی یکی این آب سرد کن رو بزنه به برق یکی در بیاره

تو شرکتمون که  کلاً 10 یا 12 نفر روزه هستن .

چند شب پیش تو دفتر  آموزشگاه  نشسته بودم از جمع 15 تا 20 نفری که اونجا بودیم فقط من و یکی از منشی های وارفته تر از من روزه بودیم ...

عکس العمل دوستان خیلی جالب بود !!

                --- روزه ای ؟!؟

                --- آره

                --- از شماها بعیده .. شما تحصیل کرده این ؟!؟

 

** شما فهمیدین چه ربطی داشت به  تحصیلات  یا حتی فتح خرمشهر ؟!؟!؟ من که نفهمیدم ..

 

پ ن : یادش بخیر ، بچه که بودیم حتی قبل از اینکه روزه بگیر بشیم باید سر سفره سحر و افطار کنار خانواده می نشستیم ، واسه این بود که  بدونیم چرا از صبح تا شب آشپز خونه تعطیله ... روزه یه فعالیت مذهبی فردیه و تا زمانیکه بعد اجتماعی روزه خواری ظهور نکنه و آزار دهنده نباشه هر کسی می تونه روزه دار باشه یا نباشه . اصلاً به هیچ کس هم ربطی نداره اما بعضی اوقات بعضی رفتارها غیر قابل تحمل می شه ...

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 13:30 توسط آرت میس | |

می گن تجربه پدر علمه !؟!!؟

می گن تجربه 70 درصد و علم 30 درصد  روی  شرایط احراز شغل موثرن ؟!!؟

می گن تجربه باید تحلیل بشه ، تجربه ای مفیده که مرتبط با شغل و پست سازمانی باشه ؟!!؟

خوب راست می گن دیگه ،

فرد  X معدل لیسانس و فوق لیسانسش  18 هم بالاتره دیروز هم فارغ التحصیل شده حالا اینکه رشته تحصیلیش چی بوده و کجا و با چه سهمیه ای درس خونده؟ و اینکه چند روز تو یه شرکت یا اداره مشغول بوده  به من و توچه ربطی داره .. مهم اینه که می تونه جای یه مدیر باسواد و با سابقه 10 -12  ساله رو بگیره و از همه بدتر اینکه اون مدیر بشه کارشناس  همون آقا یا خانوم X ...

راست گفتن ما ملت شگفتی سازیم ، تو همه چی ابتکار عمل داریم ، ضریب هوشیمونم از عالم و آدم بالاتره ....

البته از این نمونه ها  و یا بر عکس اونا رو کم هم نداریم همین سرپرست وزارت ....

آقای  مهندس ، برادر من ، سواد عالی  دارین قبول ،  تجارب ارزشمندم دارین قبول ،  به این همه کمالاتتون یه ریزه  زبان انگلیسی هم اضافه کنید که حداقل کلماتی که از روی  متن  می خونین رو غلط نخونین ، به خدا به جایی بر نمی خوره

چرا باید کاری کنید که متن سخنرانیتون اینجوری منتشر شه ، فیلمش که بماند

http://s1.picofile.com/file/6811544264/e8a1jo.jpg

پ ن : راست و دروغش با اونائیکه منتشر کردنش ... اما خدایی وقتی حرکت سرت از راست به چپه ،  لهجه هم که دیگه هیچی ،  آدم به متن سخنرانی هم مشکوک می شه دیگه

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 11:23 توسط آرت میس | |

اصلاً قصد نداشتم بیام اینجا ....

سر کارم و شدیداً حس می کنم که  سر   کار م ...

از صبح تا حالا دور از جون مثل اسب اساری دور خودم می چرخم ..

یهو دلم گرفت ...

دلم اون قند کنار فنجون چایی رو می خواد .. یادته همیشه قند و می زدی تو چای بعد می خوردی ..

دلم واسه دستای چروکیده ی مهربونت که محبتش به پسرا همیشه بیشتر از دخترا بود ،  یه  ذره شده ...

هنوزم  بی وقت میای تویادم ..

یادم ؟؟؟

اگه یادی مونده باشه ..

کاش می شد سرک بکشم اونور دیوار .. یه لحظه ببینمت و برگردم ..

بی بی گل

دیر به دیر میای تو خوابم ؟!؟!

.

.

 البته اگه بازم  خوابی مونده باشه ..

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 15:11 توسط آرت میس | |

داستان دو خط موازی داستان عاشقانه و بی نظیر

بغض ویرانگرم را همچون گذشته فرو می خورم

به احترامت سکوت می کنم و خیره خیره مسیر طی شده مان را پیاده تر از گذشته عقب گرد می کنم

....

عجب روزگاری داشتیم من و تو !!

چه اشک های شوقی که نریختیم و چه زهر خندهایی که به اجبار بر صورتمان نقش نبست !!!

چقدر بالا و پائین زندگی را اندازه گرفتیم ، چه روزهایی باهم بودیم و چه شب هایی  با چشمک گاه و بی گاه ستاره سرنوشت برای روز بعد نقشه کشیدیم و کشیدیم .

تو گفتی و من شنیدم ، گمان ما این بود که از ازل  با هم همراه و هم دل  بوده ایم و پیمان ازلی ما به ابد  منتهی خواهد شد .

ایامی به هم بسیار نزدیک و عهدی از هم دور و دورتربودیم

نزدیکی مان ترس مماس شدن را تداعی می کرد  و دوری مان نیز ...

... می گفتند در بی نهایت به هم خواهیم رسید ؟!؟!؟

چه ابلهانه به انتظار نشستیم تا شاید آشنایی یا حتی بیگانه ای  بی نهایت را برایمان نمایان سازد ...

بالکن خانه تنهایی اما ،  امروز بیشتر  از هر روز مرا به خود وابسته ساخته و تو را بیش ازمن .

 

بی نهایت وصل دریغ ، که حتی نشانه ی کوچکی از خود به جای نگذاشت ...

تو راست می گفتی پیمان ما ازلی بود ما عهد بسته بودیم که تنها دو خط موازی باشیم  و دیوانگانی پیدا شدند که بگویند در بی نهایت به هم خواهیم رسید ..

امروز بی رمق تر از همیشه تلاش می کنم عطر خاطرات پراکنده ات را زندگی ام محو  کنم و تو نیز در همین راه بکوش .

همچنان سکوت می کنم این بار نه به احترام تو بلکه به واسطه تفسیر مان از دو خط موازی .. .

و زهر خندی دیگر  نثار تمامی دیوانگان  تاریخ می کنم و در دل می گویم :

"های بدانید تنها شمایید که باور دارید  دو خط موازی در بی نهایت به هم خواهند رسید ".

آنها هرگز روی وصل را نخواهند دید الا به اینکه باهم یکی شوند و یا  سرخم کرده و بشکنند .

دریغ که غرور من و تو هیچ یک از آن دو راه حل  را تاب نمی آورد .

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 18:0 توسط آرت میس | |

از خستگی محیط کار و به قول عرب نیا " آدم ها ی موزی " و بعدش هم سر و کله زدن با بچه ها که بگذریم . پیاده داشتم برمی گشتم خونه که یادم افتاد  باید یک متر پارچه ( دقیقاً 100 سانتی متر ) بخرم . رفتم بزازی نزدیک خونه که چند سالیه مشتری شم .

خدا برکت بده مغازه اش همیشه شلوغ و پلوغه ...

خودش داشت پارچه متر می کرد بعد از سلام و علیک گفت علی آقا کار ایشون رو راه بنداز .

وایسادم 10 دقیقه گذشت همین جور داشتم به قفسه پارچه ها نگاه می کردم و منتظر علی آقا  !!!

موبایل فروشنده زنگ خورد و مشغول آدرس دادن از مغازه رفت بیرون ، اما علی آقا ...

2 تا چشم داشت و 60 تا دیگه هم قرض کرده بود  و جز سه تا خانومی که می خواستن رو بالشی بخرن واسه پسر سعیده؟!؟!؟! هیچ کس دیگه ای رو نمی دید

حالا منم هر چند دقیقه ای زد حال می شدم و می گفتم آقا نوبت من نشد ؟؟!! یه نگاه غضب آلودی به من می کرد و سکوت ..

حتی جواب منم نمی داد. وایسادم .......... شد 20 دقیقه ، 25 دقیقه  ، خانومایی هم که اونجا بودن سه نفری 2 متر پارچه معمولی می خواستن اما اونقدر عشوه کرشمه اومدن که خداییش داشت یادم می رفت واسه چی اونجا وایسادم . صاحب مغازه برگشت یهو چشمش اوفتاد به من

 : شما هنوز انتخاب نکردین ؟!؟

: وایسادم ته صف ببینم کی نوبتم می شه ؟!؟!؟

 : شرمنده !!! ببخشید ...................   هییییییییییی آقا پارچه خانومو بیار من اندازه می زنم ..... خانوما شما انتخاب کردین ؟؟

  : آره یک و نیم متر از این تترون بدین ( بعد از یه ساعت )

 خلاصه علی آقام که انگار داشت قاتل پدرشو می دید همینجور چپ چپ نیگام می کرد پارچه و قیچی رو  کوبید  رو میز رئیس ...

 بالاخره موفق شدم و یه متر پارچه گرفتم اومدم خونه ...

بدون دلهره از ساعت اوج مصرف و پول برق و یارانه ها و .... تموم چراغها رو روشن کردم . رفتم سراغ نوارهای VHS قدیمی یکی از اون خدابیامرزای اونوری داشت می خوند :

به لبخند آئینه ای تشنه ام

به آغوش بی کینه ای تشنه ام

سلامی صمیمانه آیا کجاست

سرآغاز الفت خدایا کجاست ؟ 

پ ن : فارغ از کیفیت خراب فیلمای قدیمی اون حس نوستالژیک رو دوست دارم هر از گاهی یه نگاهی بهشون می اندازم .

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 13:23 توسط آرت میس | |

Design By : Mihantheme